انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابرین
انسان – تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
مرد – درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
زن – خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند..
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند



















اینجانب .. شخص شخیص بنده زیاد اهل بحث های جدی مدی نیستم اما این داستانه که خوندم خیلی جالب بود!!!
داستان از این قراره (عینا تایپش میکنم):
داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود برگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت "پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه برگردم . ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خودم به خانه بیاورم."
پدر و مادر او در پاسخ گفتند :" ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم "
پسر ادامه داد :" ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دیهد او با ما زندگی کند."
پدرش گفت :" پسر عزیزم ، متاسفیم ?ه این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. "
پسر گفت :" نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند." آنها در جواب گفتند :" نه.. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او ارامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکش هستند.
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردن و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت !!!!
یکی دیگه هم هست منتها او طولانی تره و تایپش طول میکشه :D
یعنی مردم آزاری به این شدت نمیشه ها ! اوخ اوخ اوخ
اقا ... ما یه خونه دانشجویی گرفتیم و اینجا امروز شدیم ۴ نفر ! بگذریم ! این خونه ما توی یه آپارتمان ۴ طبقست و ما توی طبقه سوم هستیم ! این پایین خونه ما یه خونه به شدت قدیمی هست که مال سال های قبل از میلاده گمونم !
توش هم یه چن تا پسر دانشجو هست ! همه چی از یه تیکه کشک کوچولو شروع شد ! یه روز که داشتم از پنجره بیرون رو نگا میکردم هوس کردم با کشکه بزنم تو پنجره اینا ! زدم نخورد ! بار های بعدی با دوستم دو تایی نشستیم و هی تمرین کردیم . دیگه العان واس خودم اوستایی شدم ! رابین هودم ! نه اصلا تک تیر اندازم
خلاصه دیگه تیر هامون قشنگ میخوره به هدف ! امروز حدود یه هفته ای از تیر اندازی هامون میگذره ! امروز این رفیق ما داشت غذا می پخت ... یه سیب زمینی داد دست من و من هم انداختم رو سقفشون ! یک صدایی داد گمونم سولاخ شد افتاد تو خونشون
ماهام چراغ خاموش کردیم و هررررررررر هرررررر زدیم زیر خنده یواشکی
خلاصه کلی خندیدیم و یهو دیدم یکیشون رفته حموم (قابل ذکر است که حموم اینا در حیاط موجود می باشد) هی واستادم واستادم تا اینکه به ذهنم رسید یه چیز گنده تر بندازیم تو حیاطشون . توی حیاطشون یه عالمه آب جمع شده! اقیانوسیه واس خودش ! اقا چشمتون روز بد نبینه . این بنده خدا از حموم اومد بیرون ! این کیسه آب رو دادیم دست دوستم که از اون یکی پنجره بندازه پایین . این هم کمین کرده بود . این پسره اومد بیرون همانا و پرتاب کیسه آب هم داخل اقیانوس همانا ! یه عالمه آب پاشید رو سر و روی پسره ! اون هم آبی که روی زمین جمع شده بود
بیچاره کپ کرده بود بدبخت
حالا ما منتظریم که اینا تلافی کنن ! تا حالا که صداشون در نیومده ! یا خیلی خنگن
یا منتظر موقعیت مناسب (که بعید میدونم به عقلشون برسه همچین چیزی
)
نیمه شبه فردا هم زبان دارم برم بگیرم یه نگاش کنم بعد بخوابم بابا ! دیگه حس نوشتنم نمیاد !
اقا .. هر گونه کپی برداری از این متن پیگرد قانونی دارد هااااااا (قابل توجه اونی که العان کنار بنده نشسته و خیر سرش داره درس میخونه! )
به سلامت
با نام و یاد خدای بزرگ کی برد در دست میگیرم و انشاء خود را آغاز میکنم ![]()
بالاخره یا پایین خره فرقی نداره بالاخره خره ... (چرت و پرت به این عمیقی شنوفته بودین؟) این ترم ما هم تموم شد ... خیلی ضایست آدم تنظیم خانواده بشه ۱۹.۵ .. ضایه تر این که بالاترین نمره رو هم بیاری
اصلا خدا ضایه کرد منو آفرید بوخودا . به جان هاون خانم که میخوام سر به تن استاد موسیقیش نباشه زلفعلی
(زحمت نمیشه واستون این فاتحه منو بخونین دستتون درد نکنه)
حالا باید دعا کنیم ، نماز آیات بخونیم ، بلکه این زنیکهههههههه وروه جادو جیغ جیغو ما رو قبول کنه .
کلمه و لغات ترکیب جدید :
زنیکه وروه جادو جیغ جیغو := استاد درس تجزیه تحلیل سیستم ها ؛
بعله . واقعا هم ترسش از زلزله و حمله و جنگ و سوانح طبیعی و غیر طبیعی و غیر مترقبه و حمله های هاون خانم که عین هشت پا میاد و من با کمربند قهوه ای نمیتونم حریفش بشم بیشتره و نماز آیات از واجبات حساب میشه واسش. الهی به حق هر چی تنه خیر نبینی زن!
تابستان با همه زیبایی هایش ، با عطر زیبای پیف پاف ، صدای لطیف بال پشه جات ، با همه گرمایش دارد فرا می رسد. دوباره شبا باید تو دماغمون دستمال بچپونیم بلکه بشه خوابید. گوشها که دیگه باید جعبه دستمال کاغذی بچپونیم . لامصب ها . من با این گندگی ، با این همه هیبات و عظمت و قدرت و اقتدارم ، حریف یه پشه نشدم! حمله این پشه ها یه چی هوار خدادتا برابر بدتر از حمله های هاون خانمه!
راستی ای خدایا شکرت که این درس ما داره تموم میشه و از دست حملات هاون خانم خلاص شدیم. سه سال دفاع مقدس گرامی باد (بر من ها) . اون هشت سال پیش این سه سال اصلا دیده نمیشه.
گمونم گوشای هاون خانم در حال زنگ زدنه!
دارم تعجب میکنم چقد چرت پرت از خودم در کردم . احتمالا مشکل از معدمه که چشم به آسمان دوخته و منتظر یه چیزی از گلوی بنده وارد بشه !
تا برنامه بعدی شوما را به خدای بزرگ میسپارم.
واق واق واق واق (تیتراژ پایانیه .. همون آهنگ برنامه کودک قدیما)
مخلصات
داش سیما
سلام علیکوم جماعت .. هوممممممممممممممم..!!! والاهه چی بگم ... میگم چه خبر؟!؟!؟! خبر که زیاده .. مثلا همین مرگ بر آمریکا گذاشتتمون سر کار و هی ناز میکنه و میگه من فردا حمله میکنم .. صوب پا میشه میبینه حسش نیست میندازه واسه یه روز دیگه ... حالا هی میگن کار امروز رو به فردا ننداز همینه ... حمله کن تموم کن دیگه ملتو گذاشتی خماری اه ... خبر دوم اینکه جزایری فرار کرد .. اصلا کیه این یارو!؟ مرده بره از زندان های درست حسابی خارجکی فرار کنه ...
از اون روزامه که چرت و پرت میگم .. تقصیر خودتونه اصرار دارین که آپش کنم .. بابا حسش نیست بوخودا ! اصلا این روزا اعصاب درست حسابی ندارم .. خلاصه اگه زیادی چرت گفتم شرمنده !!!!
این هفته ترم جدیده ما هم شروع میشه در واقع ترم اخر .. این ترم تنظیم خانواده داریم و من حیرانم که اینها چی میخوان بگن!؟ باز خوبه عقل ناقصشون رسیده که دختر پسرها رو جدا کنن ... !!!!!
هاااااااااااااااااااااااااااااا اوخخخخخخخخخخ راستی شنوفتین که مایل جسکونه جکسونه چیچیه (من نمیدونم مثلا اسمش چیه دیگه) مسلمون شده!؟۱؟!؟؟!؟!!؟
متن خبرشو میزارم العان .. ولی میگم هنر کرد ها .. تا وختی که ریخت و قیافه ای داشت خوشگل مشگل بود سراغ اسلام نیمومد .. حالا چی شده که واسه من پاشده یه کاره رفته مسلمون شده !!!!
اینم متن خبرش :
»"مایکل جکسون" ستاره موسیقی پاپ خبر رسانه های خاورمیانه مبنی برمسلمان شدنش راتائیدکرد.
به گزارش "پست کرونیکل"، روزنامه عربی اسرائیلی پانوراما گزارش داده بود که جکسون، ملکی در کشور بحرین خریداری کرده و آماده مهاجرت به این کشور است.
به گفته "جرمین جکسون"، برادر مسلمان این خواننده موسیقی غربی، مایکل از زمان گرویدن او به اسلام به این دین علاقه مند شده بود و تصمیم گرفته بود پس از اینکه از اتهام سوء استفاده از کودکان تبرئه شد، مسلمان شود.
جرمین گفت:" پس از بازگشت من از مکه کتاب های زیادی برای او آوردم و او چیزی های زیادی درباره دین اسلام از من سوال کرد و به او گفتم این دین، دین صلح و زیبایی است.
او همه کتاب ها را خواند و گفت : به من افتخار می کند، چون چیزی را یافته ام که مرا از درون قوی و صلح جو می سازد. فکر می کنم به احتمال زیاد وی به دین اسلام در آمده است.
مایکل کارهای زیادی می تواند بکند، همان طور که من سعی می کنم انجام دهم. او، من و کلام خدا؛ ما خیلی کارها می توانیم انجام دهیم."

قیافشو نیگا کن توروخدا !!!!
اقا ما بریم که سر درده داره خفمون میکنه ...
فعلا
این هاون خانم جد و آباد ما رو اورد جلو چشمون که اینجا رو آپ کنم ولی خودش یه قرون نمیاد سر بزنه ! ![]()
اون روزی رفتم سر کمدم .. دیدم یه بوهایی میاد !!!!
هین هین هین کنان دنبال بو گشتم ... دیدم از کیفمه ! رفتم توشو باز کردم دیدم بههههههههههه به ... این یارو که میخواستم در موردش بنویسم العان کپک از خودشون درکردن و دیگه پیفففففففف !!! هیچی خلاصه .. (اوخخخخخخخ بوش اومد تو مماخم)
جریان از این قرارات می باشد که شنبه هفته پیش بود ... با این رفقا (سه کله پوک) نهار رفتیم بیرون که جاتون خالیییییییییییییییییییییییی نبود .... همشو خودمون سه تایی خوردیم و حال کردیم ... خلاصه .. رفتیم نهار و تا خرخره خورده بودیم ! دیگه گفتیم راه بریم تا برسیم .. مسیر هم فاطمی بود به سمت ستارخان که بریم باشگاه ! امتحان تربیت بدنی داشتیم .. گفتیم العان که زوده .. پیاده بریم بلکه این چیزهایی که خوردیم هضم (درسته؟) بشه ! این نفر سوم ما پنداری مست کرده بود .. خداوکیلی بش دوغ دادیم ها ولی نمیدونم توی دوغ چی بوده ! از چه نوع ماستی استفاده کردن و ساختنش ! هیچی قدم به قدم ایشون قاه قاه قاه میخندید ! بگذریم ... یه چند تا پیشنهاد ازدواج هم بهمون شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه ... تو عمرمون از بغل بزرگراه راه نرفته بودیم که این یه قلم رو هم انجام دادیم .. فک نکنم دیگه کاری توی این دنیا داشته باشیم .... هیچی ... دنبال بستنی "بابا رحیم" میگشتیم .. ظاهرا ازش گذشته بودیم .. تاکسی گرفتیم و گفتیم گور بابای هضم غذا .. جونمون در اومد .. بقیه رو با ماشین رفتیم .. اقا .. یارو راننده تاکسی معلم رانندگی بود .. ینی ماشینش ماشین اموزشی بود ... به جان خودم و هفت جد و ابادم ... هر چی راننده کج و کوله و بد فرمون تو مملکت باشه زیر دست همین بوده !! نعععععععععععععععععععععععععععععععععع هاون!؟ چنان ما رو سه سوته رسوند دم باشگاه که هر چی خورده بودیم + هر چی طی یه هفته پیش خورده بودیم برگشت تو دهنمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی دیگه .. قاه قاه کنان و خنده کنان رفتیم تو باشگاه .. یارو مرتیکه پشمک (یه اقای محترم بزززززززرگ و غول هیکل و پشمالو) جلومونو گرفت .. گفت شوماها کوجا میرین!؟ مام یه هوم!؟!؟! کردیم و رفتیم .. گفتیم اقا امتحان داریم .. میگه شوما دانشجویی؟ گفتیم اوهوم! گفت این چه حجابیه .. خلاصه گیر داد دیگه! اخرم گفت جای دور نرین ! دور و بر سالن باشین (فک کنم تو دلش هم گفت : "جای دور نرین که تو دید من باشین جیگرا") ! هیچی دیگه رفتیم دو ساعت لباس ورزش بپوش و خودتو صاف و صوف کن (موهای من و هاون هم که سیخ سیخ میشه و بیا و درستش کن) .. خلاصه اماده شدیم .. خانم مربیه گفت که بیاین امتحان بدین ... دقیقا ده تا 15 دقه بعد از اینکه اماده شده بودیم دوباره داشتیم اماده میشدیم که برگردیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش همه امتحانا همچین بود ها!
برگشتنه هم از کنار پشمک رد شدیم .. من یکی که نیگاش نکردم بقیه رو نمیدونم!
رفتیم بستنی بزنیم تو رگ!!! 3:15 دقه بود که رسیدیم "بابا رحیم" ! بسته بود .. یه اقای اند تیپ (از در عقب ) گفت که ساعت 3:30 باز میشه .. ما سه کله پوک هم نشستیم بلکه این رحیم خان باز شن! نشد که نشد .. اخر رفتیم دم درش که در بزنیم دیدیم نوشته ساعت شروع کار : "بعد از ظهر ساعت 4" ! د یکی نیست بگه اخه خنگولاااااااااااااا یه نیگا بندازین به در بعد بتمرگین روبروش دیگه! هیچی یه نیگا اینور اونور کردیم و دیدم به به بستنی ... یه مغازه بود که ذرت هم میفروخت ... یه عکس بستنی خیلی خوکشل هم دم درش زده بود . رفتیم تو ... منو رو نیگا کردیم .. دیدیم نوشته آیس پک !! یه نیگا به هم کردیم و اخر هیچ کدوم نفهمیدیم چیچیه .. گفتیم امتحانش کنیم !
اقا یه چی داد دستمون .. این هم عکسش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این هم نمای نزدیک ترش !

اخه این چیچیه؟ یه چی شبیه بستنی ریختن تو لیوان .. درش هم عین در سفینه بود .. یه نی اندازه نی غول بیابونی چپونیدن توش .. تازه اسمارتیز هم توش بود .. دیگه کی بستنی رو با نی میخوره آخههههههههههههههههههه! نیگا کنین چه نی کلفتی داره!

هیچی دیگه با بدبختی تمام خوردیمش !!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه حلق من باد کرده بود از بس هوا رو کشیدم تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه چیزا که اختراع نمیشه !
اوخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ چشتون روز بد نبینه!!!!! اون روزی رفتیم دانشگاه .. رفتم مستراح !!!!!!!!! اقا وای وای وای وای ! نمیدونم کدوم اخمخی رفته بود تو! هنوز از خودش یادگاری در کرده بود ! گلوگه گلوله اینور اونور !!!!!!!!!! بدبخت ترکیده بوده توش فک کنم! آخه یوووووولاغغغغغغغغغغغغغغ یه نیگا پشت سرت بکن وختی میخوای از مستراح بیای بیرون اخهه ! اوقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق!!!
اقا ما رفتیم ... اوققققققققققققققققق!!!!!!
هاااااااااااااااااا راستی جماعت .. هر کی دعوتنامه واسه SMS رایگان میخواد بهم بگه براش بفرستم ! ینی ایمیلشو بهم بده !
هیییییییییییییییع ... اون روزی روی کنترل پنل (همون تابلو هه که رو دیفال میزنن) نبشته بود که زن حاجی مرده !!! آخیییییییییییی طفلکی ... یکی از زن هاش کم شد ... !!!! از بس مرتیکه هییز بود لامصب !!!!! حال با دل راحت هیزگریشو میکنه بیچاره نه؟! (این تیکه پیام بازرگانی بود)
خلاصه از همین بدنسازیه به به داشتیم بر میگشتیم خونه .. گفتیم از تو بیمارستان امام یه میانبر بزنیم زودتر برسیم اینور .... (فک کنم تا حدودی یه چیزایی رو لو دادم ) ... هیچی ... این هاون خانم فرمودن در واقع هول دادن ما رو تو بیمارستان که بیا از اینجا بریم زودتر میرسیم ... هیچی اقا .. ما رفتیم تو ... فک کنم از قسمت مرده شور خونش در اومدیم .... سکوووووت بود عینهو دم در اون دنیا ... هیچ بنی بشری هم اونورا دیده نمیشد .. خلاصه ما دو تا هلک و هلک هی به رفتن ادامه میدادیم بلکه به خشکی برسیم ... دیگه یه قسمت بود نوشته بود مامایی و این حرفا !!!!!! همینطوری بازم رفتیم .... یه جا دیدیم از دووووووووور یه اقاهه تا ما رو دید از جاش پرید .. انگار که فهمید دو تا فرشته دارن از اونجا رد میشن !!!! هیچی ماها هم همدیگه رو نیگا کردیم و گفتیم هوم!؟؟!؟!؟ و ادامه دادیم ... دیگه داشتیم به ته امام می رسیدیم .... ببخشید به ته بیمارستان اما رسیدیم .... همینطوری که داشتم فک میکردم حالا کدوم وری بریم یه صدای ماشین از پشت سرمون شنوفته شد .. دوباره یه نیگاه بهم کردیم و به پشت سر ... همون یارو بود .. دیگه ما اشهدمون رو خوندیم و راضی شدیم که چهار نفر بشیم !!!!!!!!!! هیچی یارو اومد گفت که شما دانشجویین؟! گفتیم هوم۱؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟! ها!؟!؟؟!؟! گفت دانشجوی اینجایین!؟ اینجا چیکار میکنین!؟ مام گفتیم که : هوم!!! والا ... ا ..... گم شدیم آقا !!!!!! داریم دنبال در خروجی میگردیم .... خلاصه از این حرفا ... یارو هم گفت که از همون دری که من نشسته بودم برین بیرون !!! هیچی دیگه مام گفتیم باشه و اینا و یارو گازشو گرفت و رفت ... ! لامصب نکرد تا دم در ما رو برسونه ! هاهاها !!!
خلاصه .. همینطوری رفتیم و اخر راه خروجی رو جستیم . خیالمون راحت که شد یه نیگا دور و ورمون انداختیم دیدم نوشته "اهدای اعضا" ... گفتم هاون بیا بریم یه دوتا عقل بخریم از اینجا هان!؟ اونم هنوز حرفم از حلقم در نیومده گفت :" آخه عقل میخوایم چیکار بریم مغغغغز بخریم " که منم هنوز حرفش از حلقش در نیومده گفتم آخه الاق .... عقل همون مغزه دیگه هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاا دیگه هی بخند !!! اون طفلک هم میگه بابا منظورم قلبههههههههههه بدیم به این مرتیکه (استادمون) بلکه مهرمون به دلش بیوفته هاهاهاهاهاهاهاا هیچی دیگه ... خلاصه در اومدیم از تو امام !!!!!
(بینندگان محترم ... من نمیدونم این اینترنت اکسپلورر من چه مرگشه که این روزا زده به سرش .. غلط نکنم سرطان گرفته و رو به موته ... هیشکدوم این اسمایلی ها رو نشون نمیده .. تازه هی هم هنگ میکنه .. فک کنم سرع هم داره لامصب ... خلاصه این یارو مرورگر اپرا هم هیچ اسمایلی رو نشون نمیده هیچ .. سایت های فارسی رو چپل چپول نشون میده ...
اولا : اگه راه حلی چیزی دارین که چطوری این مرتیکه اینترنت اکسپلورر رو درست کنم یه ندا بهم بدین
دویوما : اگه میدونین چطوری این زنیکه اپرا رو راه بندازم و چپل چپول نشون نده اونم بشم بگین!
سیوما: اصلا هر راه حلی دارین بدین
چارما: بسه دیگه نظر بدین!!!
دیگه همین دیگه)
مخلصیم
سیما
مرده شور هر چی سیستم مکانیزست رو ببرن بابا ![]()
آقا ... امروز پاشدیم با این ننمون رفتیم بانک که پول بگیریم ... کارت این بوآمون هم باهامون بود .. اقا رفتیم دم این یارو که کارت ادم رو قورت میده بلکه پول به ادم بده .. تا دم دوخمه هاش واستادیم دیدم یه چیزهای زردی روی دوخمه ها ریخته ... به ننم گفتم بابا اینجا یکی بالا اورده به سلامتی ... خلاصه کلی سر این موضوع گفتیم و خندیدم .. (البته این رو هم بگم که هر کی پیشمون بود مطمئنا از حرفامون بالا میوورد
) ... اقا اخر تصمیم گرفتیم که نوک انگوشتمون یه دستمال ببندیم و با اون دوخمه ها رو مورد اصابت قرار بدیم ... هیچی همه چی اماده بود که یهوو دیدیم مونیتوره داره ما رو نیگا میکنه و با عرض پوزش و این حرف میگه که سیستم قادر به ارائه سیستم به ما نیست ... گفتیم مرده شورتو ببرن اخه ... کی بالا اورده سیستم اینو بهم ریخته !
هیچی .. هلک و هلک راه افتادیم رفتیم اون یکی بانک ... دیدیم یه خانم محترم کارتشو گرفت و رفت ... پشت سرش یه اقای پیر مردی بود محترم ناک .. ایشون میخواستن که صورت حساب بگیرن ... فقطم واستاده بودن تو صورت مونیتور زول زده بودن که بلکه این مونیتور از چشمان معصوم این اقا بفهمه که باید صورت حساب چاپ کنه .. دیگه داشتم داق (داغ؟) میکردم که ننم گفت اقا .. دکمه چاپ رو بزن دیگه
(چرا این اسمایلی ها .. صورت عصبانی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) ... خلاصه اقای محترم رفت و نوبت ما شد ... پوله رو گرفتیم داشتیم زحمت رو کم میکردیم ... یه اقای پیر محترم خوشگل بامزه دیگه ای اومد بهم گفت که : خاخاخاخاخانونووووووم م م مم م... بی بی بی ببی زز ز ز ز حححمت کمک کنی ی ی ی ی ن منم صو صو صوص صورت حساساساساسابم رو ب ب بگیرم !!!!!!!!!!!!!!!
هیچی گفتم عمو کارتتو بده .. داد ... کردمش تو حلقوم دستگاه .. گفتم رمزتون چیچیه؟ گفت **** ... خلاصه به مونیتور با چشمان معصوم و انگشتانم فهموندم که صورت حساب میخوام .. یهوووو یه صدای خررررررررررررررررررررت اومد و مونیتوره با کمال پررویی تو چشام نیگا کرد و گفت : به دلیل مسایل امنیتی کارت شما نگه داشته میشود
گفتم ای مررررگ ای کوففففت دزد خودتی و هفت جد و ابادت ... (البته تو دلم ها ) ... خلاصه پیر مرده بیچاره یه طوری نیگام میکرد اینگده دلمممم سوخیییییید
گفتم عمو ... کارتت رو به دلیل مسایل امنیتی نگه داشتن .... گفت چیکار کنم؟ گفتم برو تو ازشون بگیر خب !!!!!!!!
طلفک نمیتونست درست راه بره واسه گرفتن کارتش دوییید رفت تو ! آخییییی
حالا من و موندم و این ننم .. یه نیگا بهم کردیم و گفتم : ننه بیا در ریم .. الان میاد یخه منو میچسبه !
دیگه هیچی دیگه ... الفرار شد و ........................... !
بابا مرده شور این سیستم هاتون رو ببرن .. مثلا میخوان کار ادم رو راحت کنن . هوار تا بدبختی دیگه واسه ادم درست کردن ....!
امتحان ها هم قوز بالا قوز ! اه !
خب من برم ...
برقرار باشید