تبليغاتX
نوشته های یه دختر مغرور یه دختر مغرور
این کامپیوتر ما ویروسی شده، چیکارش کنیم؟
الان یه کامپیوتر توپ تو بازار چنده؟
این پسر من همش پای بازی کامپیوتره، مشکلی پیش نمیاد؟
فیل…..تر شکن تازه چی اومده؟
چطوری میشه پسورد یکی رو فهمید؟ (يارو به عشقش شك داره!!!!)
چطور میشه فهمید دخترم تو اینترنت چیکار می کنه؟
این عکسای ما همش یهو پاک شده، بدبخت شدیم چیکار کنیم؟
کامپیوتر من بالا نمیاد، چیکارش کنم؟
کی میای پیش ما یه حالی به این کامپیوترمون بدی؟ سي دي هاي جديدتم بيار!!!!!
الان ویندوز چی خوبه؟!!!
چطوری میتونم سریع تایپ یاد بگیرم؟
يه لپ تاپ دست دوي مناسب توي دوستات كسي نميفروشه؟؟؟
به نظر تو رم بیشتر تو سرعت بازی تأثیر داره یا سی پی یو یا کارت گرافیک؟
خوام کامپیوترم رو ارتقاء بدم چقد پام در میاد؟
الان بیل گیتس پولدارتره یا استیو جابز؟
به نظر تو ممكنه قيمت كول ديسك از اينم پايين تر بياد؟؟؟؟
بخوام با کامپیوتر پول در بیارم چیکار کنم؟
کلاس چی برم؟
ميگن نوكيا فلان مدل خوب آنتن نميده….اما من شكلشو خيلي دوس دارم….حالا به نظرت چيكار كنم؟؟
واسه این کامپیوتر ما مشتری سراغ نداری؟
با اين كامپيوترت يه كدي بزن همه كانال هاي ماهواره ما باز شه!!!!
چرا من تو وصل کردن دوربین دیجیتالم به کامپیوترم مشکل دارم؟
بلوتوث جديد چي داري؟ بفرست بياد!!!!!!!!!!!١
اینترنت چنده؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
و بالاخره: یکم این پسر ما رو نصیحت کن درس بخونه، اينجوري كه اين همش پاي كامپيوتره، هيچي نميشه آخرش!!!‌
و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم كه اون 140 واحدی که ما (با بدبختي!!!) پاس کردیم ، اینا کجاش بود؟
و نكته مهم تر اينكه با عدم پاسخگويي مناسب به پرسش هاي سوپرعلمي فوق، طرف پيش خودش ميگه معلوم نيست ٤ سال تو دانشگاه چه غلطي ميكرده اين بي سواد

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 21:15 بدستان مبارک سیما |

 خوب من همینجا سوتی امروزم رو اعلام میکنم !

آقا گششششششششششنه مرده رفتیم این غذاخوریه دانشگاه ! جاشو عوض کردن و تو حیاط یه ساختمون جدا واسش زدن محششششششششر ! تر تمیز ! خلاصه غذاهه رو خوردیم و اومدیم بیرون این رفقا بهم گفتن سیماُ این مستراش نوهه نوهه ! برو حالشو ببر ! مام دیدیم به چه برقی میزنه دوییدیم توش ! خلاصه داشتم میومدم بیرون دیدم صدای آقا میاد ! گفتم خاک تو سره مرده اومده مستراح بانوان ! فوش دهان اومدم بیرون روبرومو نگا کردم دیدم مستراح دیواری هست !!!!!!!!!!! یه علامت سوال اومد بالا کلم که ینی چی این ؟!!؟!!!! بعد 5 قرونیم ( ) افتاد که اینجا مستراح مردانس و من العان اینجا چیکار میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی گفتیم بادا باد بریم چیکار کنم ! اومدم سمت در ! سه چار تا پسره واستاده بودن دست مست میشستن ! تا منو دیدن نه گذاشتن نه ورداشتن گفتن " آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ" !!!! منم همینطوری کلللللللللمو انداختم زمین و اومدم بیرون تا برسم دانشکده خودمون پشت سرمو نگاه نکردم !!!!!!!!!!!!! آقا تا عصر حالم بد بود ! این مرده .. استاده هم  گیر داده بود که سیمااااااااااااااااااااااااااااااا تو چته ! تو چت شده؟! منم هی میگم هیچی این باز میپرسه ! چی بگم اخه ؟ بگم رفتم مستراح مردانه؟ چی فک می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   البته تقصیر خود خاک تو سرشونه که عکس خانم و اقا نزدن رو در مستراح !!!!! ترکن دیگه هر چی باشن ! اما با اینهمه ترکیشون یه مملکت رو اداره می کنن ها  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 20:47 بدستان مبارک سیما |

داخل پرانتز : این اسمایلی های اینجا کجا رفته!؟!؟!؟؟!؟!؟! بود یه زمانی ها !!!! هییییییییییییی واییی !!!! امروز چن شنبس؟!؟!؟! ایحتیمالا شنبه باشه !!! 19 یارو ... اردیبهشت ! سه چار روزه یه کله دارم ترجمه میکنم و هی پیدا میکنم مینویسم! همش پای منقل نشستم چار چشمی چش دوختم به مونیتوره این منقله!!! خسته شدم باباااااا ! هیچی خلاصه ایییکه ! امروز بالاخره یه ذره این پایان نامه لامصصصصصصصب رو جم و جور کردم ! گزارش ها رو تا امروز رو مرتب کردم و pdf و خلاصه پاشدیم رفتیم دانشگاه واسه پرینت و ایییکه بدمش دست این استاد محترم! اقا چهار رسیدم دانشگاه! یه دختره جلوسیده توی انتشارات ! بش میگم پرینت می گیری؟! میگه اره! دیسک باحال رو میدم بهش (همون کول دیسک خودمون) ! میگم فلانی رو پرینت بگیر ! حالا من منتظرم که 32 صفه تر تمیز فارسی بدن دستم! یهو بر میگرده یه سری برگه که توش انگلیزی نوشته شده میده دستم! میگم این نیست !!!!!!!!!!! عین خری که صاحابشو گم کرده نگام میکنه! میگه همین باز شد که ! خلاصه رفتم و دیدم به به ! ماشالله IQ ! حداقل یه نگا کن ببین بالاش چی نوشته زنیکه! Aggreement license ادوب اکروبات رو واسم ورداشته پرینت گرفته!!!!!!!!!! آخه آدم اینقده خنگگگگگگگگ؟!!؟!؟ مخش نکشیده خب ! تعجب نداره! همه که مثل من باهوش نیستن که !!! خلاصه رفتم گفتم این نیست بابا ! حداقل نکرده دکمه accept رو بزنه ! زحمت کشیدم و واسش زدم ! متن خودم اومد ! شونصد ساعت طولید تا این پرینت ها رو بده دستم! 4:30 شد دیدم ییییهو این استاده کت پوشیده د بدو داره میره سمت ماشینش!!! منم د بدو ! استاد استاد .. استاد ! این گزارش های من ................ !!!! نزاشت حرف بزنم!! گفت فردا ساعت سه بیا جلسه میزارم! منم فرررررررررتی برگشتم گفتم : استاد فردا که جمعسسسسسسسسسسسسست !!!! یهو عین این فیلما که زوم میکنن تو دماغ یارو ! انگاری کادر زوم شد تو دماغ من!!! همه جا سکوووووووت! یییهو دوربین چرخید سمت استاد که میگفت : انگاری خیلی بت جمعه ها خوش میگذره !!!!!!! حالا منم اصرار که فردا جمعست! به این رفیقم میگم مگه امروز چن شنبست!؟!؟ اونم قاه قاه فقط میخنده!!!!!!!!!!! خلاصه با کلی زحمت بالاخره فهمیدم که امروز چن شنبست!!!! حالا فردا چن شنبه میشه!؟!؟؟!؟! اووووففف!! مخمون پوکید بابام جان! حالا دست از پا دراز تر برگشتیم خونه!!! میرسیم در خونه! میبینم تو یه کاغذ آ چار ! با ماجیگ قلمز بزرگ یه متن نوشتن !!!! خلاصه توی ورقه هه به جد و اباد و خانواده کسی که اینجا اشغال بزاره درووووود فرستاده بودن!!!!!!!! اونم چه درودی! اخرش هم نوشته بودن که شعور و فهم و از این چیزا داشته باشین! منم همینطور اینو بلند بلند میخونم و پشت سرش به نویسنده این متنه درود نثار میکردم ! درو وا کردیم تو اقا چشمتون روز بد نبینه ! نویسنده متنه توی پارکینگ بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامانم اینا ! کمک!!!! منم صورتمو شطرنجی کردم و رفتم تو اسانسور که این نویسنده هم توش بود! از قرار .. ایشون معاون کلانتر ساختمون هم هستن! اخه ساختمون ما هم مدیر داره هم معاون! خلاصه ! ییییهو این معاون کلانتر برگشت به ما دو تا گفت شماها حموم میرین!؟!؟!؟!؟ مام فرتی به خودمون شک کردیم !!!! اومدم بگم که بابا همین دیشب حموم بودم! که خودش برگشت گفت منظورم اینه که آب خوب میرسه بالا یا نه !!!!!!!!1 خلاصه از یک سوتی دیگه نجات جستم!!!!!!!! نتیجه گیری اخلاقی که از این رویداد روزانه میشه اینه که بابا وردارین این کاراموزی و پایان نامه رو از دوره های کارشناسی باباااااااا ! حداقل اگه هستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت باشه ! اذیت نکنین دیگه! هی شرط شروط میزارین! حالا چی میشه یه موضوع پایان نامه بهمون بدین که تو ایران کار شده باشه!؟!؟!؟ واسه چی ور میدارین میگین که موضوعی وردار که تو ایران نمونش نباشه!؟!!!! اگه نابغه بودیم که العان صنعت شریف بودیم بابااااااا ! به قول ف ف (fa fa) توی این برنامه کودک ، چرا شماها بزرگترا ما جوونا رو درک نمیکنین!؟!؟!؟ چرا شماها زور میگین!؟ نه چرا چرا چرا!؟ مامانم ایناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .... !!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:57 بدستان مبارک سیما |

 

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

 

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

 

انسان = الاغ + کار + تفریح

 

وبنابرین

 

انسان – تفریح = الاغ + کار

 

بعبارت دیگر

 

انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

 

معادله ۲

 

مرد = خواب + خوراک + درآمد

 

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

 

مرد = الاغ + درآمد

 

و بنابرین

 

مرد – درآمد = الاغ

 

بعبارت دیگر

 

مردی که درآمد ندارد = الاغ

 

معادله ۳

 

زن = خواب + خوراک + خرج پول

 

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

 

زن = الاغ + خرج پول

 

وبنابرین

 

زن – خرج پول = الاغ

 

بعبارت دیگر

 

زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

 

 

 

نتیجه گیری:

 

از معادلات ۲و۳ داریم:

 

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند

 

پس:

 

فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..

 

و

 

فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

 

بنابرین داریم ...

 

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

 

و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:

 

مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:36 بدستان مبارک سیما |

این امتحانا شرووووووووووووووووووووووووووووووووو شد هوفففففففففففففففففففففففففف

البته بگذریم از اینکه ادم نمیشیم هاااااااا !!! پرانتز باز البته فراموشششششششش نشششششششود کهههههههههههههههههههههه ..... فرشته ها اصوووووووووووولان هیش وخت ادم نمیشن !!! نمونش خوده بنده ! پرانتز بسسسسسته...  اصلا مهم هم نیست! تا چشششششششششششش این استادا دراد ! قولوووووووووووووپ بزنه بیرون اصلا !!!!! این عکسای زیر کاملا منو نشون میده !!!



شروع ترم (میگیم که این ترم میترکوووووووووونم (البته ارواح عمم))




یک هفته بعد از شروع ترم (هنو زوده بترکونم.. واستا درس بدن)





دو هفته بعد از شروع ترم (وختش نیس)





قبل از میان ترم (هنو وخت هست بخونم ... فقط برنامه ریزی (از اون مدل ارواح عممون ها))





در طول امتحان میان ترم (هی وایییی کاش خونده بودم... جزوم کووو؟)





بعد از امتحان میان ترم (خوب شد زیاد وخت نزاشتم.. عجب تلقب چسبید)





قبل از امتحان پایان ترم (میمردی اگه از اول میخوندی؟ + یه پس گردنی)





اطلاع از برنامه پایان ترم (خب فرجه ها کی شرو میشه)





7 روز قبل از پایان ترم (اووووووووووو هفت روز مونده)





6 روز قبل از پایان ترم (دیش دیش دیش فضاااااا)





5 روز قبل از پایان ترم (عب نداره از فردا میخونم)





4 روز قبل از پایان ترم (کتابماو ندیدین؟)






2 روز قبل از پایان ترم (هاییی خدا !!! )





1 روز قبل از پایان ترم (یه دور میشه!؟!؟؟!)





شب قبل از امتحان (به هر کی از راه برسه میگم : دعا کنین)





1 ساعت قبل از امتحان ( بدووووو دیر شد)






در طول امتحان (2+1+1.5 .... ده میشه دیگه)





هنگام خروج از سالن امتحان (ای ده میشیم دیگه بسشه)





بعد از امتحان (لای لای لای لای)

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:45 بدستان مبارک سیما |

اینجانب .. شخص شخیص بنده زیاد اهل بحث های جدی مدی نیستم اما این داستانه که خوندم خیلی جالب بود!!!

داستان از این قراره (عینا تایپش میکنم):

داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود برگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت "پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه برگردم . ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خودم به خانه بیاورم."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند :" ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم "

پسر ادامه داد :" ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دیهد او با ما زندگی کند."

پدرش گفت :" پسر عزیزم ، متاسفیم ?ه این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. "

پسر گفت :" نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند." آنها در جواب گفتند :" نه.. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او ارامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکش هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردن و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت !!!!

یکی دیگه هم هست منتها او طولانی تره و تایپش طول میکشه :D

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 19:5 بدستان مبارک سیما |

یعنی مردم آزاری به این شدت نمیشه ها ! اوخ اوخ اوخ

اقا ... ما یه خونه دانشجویی گرفتیم و اینجا امروز شدیم ۴ نفر ! بگذریم  ! این خونه ما توی یه آپارتمان ۴ طبقست و ما توی طبقه سوم هستیم ! این پایین خونه ما یه خونه به شدت قدیمی هست که مال سال های قبل از میلاده گمونم !  توش هم یه چن تا پسر دانشجو هست ! همه چی از یه تیکه کشک کوچولو شروع شد ! یه روز که داشتم از پنجره بیرون رو نگا میکردم هوس کردم با کشکه بزنم تو پنجره اینا ! زدم نخورد ! بار های بعدی با دوستم دو تایی نشستیم و هی تمرین کردیم . دیگه العان واس خودم اوستایی شدم ! رابین هودم ! نه اصلا تک تیر اندازم  خلاصه دیگه تیر هامون قشنگ میخوره به هدف ! امروز حدود یه هفته ای از تیر اندازی هامون میگذره ! امروز این رفیق ما داشت غذا می پخت ... یه سیب زمینی داد دست من و من هم انداختم رو سقفشون ! یک صدایی داد گمونم سولاخ شد افتاد تو خونشون ماهام چراغ خاموش کردیم و هررررررررر هرررررر زدیم زیر خنده یواشکی خلاصه کلی خندیدیم و یهو دیدم یکیشون رفته حموم (قابل ذکر است که حموم اینا در حیاط موجود می باشد) هی واستادم واستادم تا اینکه به ذهنم رسید یه چیز گنده تر بندازیم تو حیاطشون . توی حیاطشون یه عالمه آب جمع شده! اقیانوسیه واس خودش ! اقا چشمتون روز بد نبینه . این بنده خدا از حموم اومد بیرون ! این کیسه آب رو دادیم دست دوستم که از اون یکی پنجره بندازه پایین . این هم کمین کرده بود . این پسره اومد بیرون همانا و پرتاب کیسه آب هم داخل اقیانوس همانا ! یه عالمه آب پاشید رو سر و روی پسره ! اون هم آبی که روی زمین جمع شده بود بیچاره کپ کرده بود بدبخت  حالا ما منتظریم که اینا تلافی کنن ! تا حالا که صداشون در نیومده ! یا خیلی خنگن یا منتظر موقعیت مناسب (که بعید میدونم به عقلشون برسه همچین چیزی  )

نیمه شبه فردا هم زبان دارم برم بگیرم یه نگاش کنم بعد بخوابم بابا ! دیگه حس نوشتنم نمیاد !

اقا .. هر گونه کپی برداری از این متن پیگرد قانونی دارد هااااااا (قابل توجه اونی که العان کنار بنده نشسته و خیر سرش داره درس میخونه! )

به سلامت

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:28 بدستان مبارک سیما |

با نام و یاد خدای بزرگ کی برد در دست میگیرم و انشاء خود را آغاز میکنم

بالاخره یا پایین خره فرقی نداره بالاخره خره ... (چرت و پرت به این عمیقی شنوفته بودین؟) این ترم ما هم تموم شد ... خیلی ضایست آدم تنظیم خانواده بشه ۱۹.۵ .. ضایه تر این که بالاترین نمره رو هم بیاری  اصلا خدا ضایه کرد منو آفرید بوخودا . به جان هاون خانم که میخوام سر به تن استاد موسیقیش نباشه زلفعلی  (زحمت نمیشه واستون این فاتحه منو بخونین دستتون درد نکنه)

حالا باید دعا کنیم ، نماز آیات بخونیم ، بلکه این زنیکهههههههه وروه جادو جیغ جیغو ما رو قبول کنه .

کلمه و لغات ترکیب جدید :

زنیکه وروه جادو جیغ جیغو := استاد درس تجزیه تحلیل سیستم ها ؛

بعله . واقعا هم ترسش از زلزله و حمله و جنگ و سوانح طبیعی و غیر طبیعی و غیر مترقبه و حمله های هاون خانم که عین هشت پا میاد و من با کمربند قهوه ای نمیتونم حریفش بشم بیشتره و نماز آیات از واجبات حساب میشه واسش. الهی به حق هر چی تنه خیر نبینی زن!

تابستان با همه زیبایی هایش ، با عطر زیبای پیف پاف ، صدای لطیف بال پشه جات ، با همه گرمایش دارد فرا می رسد. دوباره شبا باید تو دماغمون دستمال بچپونیم بلکه بشه خوابید. گوشها که دیگه باید جعبه دستمال کاغذی بچپونیم . لامصب ها . من با این گندگی ، با این همه هیبات و عظمت و قدرت و اقتدارم ، حریف یه پشه نشدم! حمله این پشه ها یه چی هوار خدادتا برابر بدتر از حمله های هاون خانمه!

راستی ای خدایا شکرت که این درس ما داره تموم میشه و از دست حملات هاون خانم خلاص شدیم. سه سال دفاع مقدس گرامی باد (بر من ها) . اون هشت سال پیش این سه سال اصلا دیده نمیشه.

گمونم گوشای هاون خانم در حال زنگ زدنه!

دارم تعجب میکنم چقد چرت پرت از خودم در کردم . احتمالا مشکل از معدمه که چشم به آسمان دوخته و منتظر یه چیزی از گلوی بنده وارد بشه !

تا برنامه بعدی شوما را به خدای بزرگ میسپارم.

واق واق واق واق (تیتراژ پایانیه .. همون آهنگ برنامه کودک قدیما)

مخلصات

داش سیما

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:5 بدستان مبارک سیما |

سلام علیکوم جماعت .. هوممممممممممممممم..!!! والاهه چی بگم ... میگم چه خبر؟!؟!؟! خبر که زیاده .. مثلا همین مرگ بر آمریکا گذاشتتمون سر کار و هی ناز میکنه و میگه من فردا حمله میکنم .. صوب پا میشه میبینه حسش نیست میندازه واسه یه روز دیگه ... حالا هی میگن کار امروز رو به فردا ننداز همینه ... حمله کن تموم کن دیگه ملتو گذاشتی خماری اه ... خبر دوم اینکه جزایری فرار کرد .. اصلا کیه این یارو!؟ مرده بره از زندان های درست حسابی خارجکی فرار کنه ...

از اون روزامه که چرت و پرت میگم .. تقصیر خودتونه اصرار دارین که آپش کنم .. بابا حسش نیست بوخودا ! اصلا این روزا اعصاب درست حسابی ندارم .. خلاصه اگه زیادی چرت گفتم شرمنده !!!!

این هفته ترم جدیده ما هم شروع میشه در واقع ترم اخر .. این ترم تنظیم خانواده داریم و من حیرانم که اینها چی میخوان بگن!؟ باز خوبه عقل ناقصشون رسیده که دختر پسرها رو جدا کنن ... !!!!!

هاااااااااااااااااااااااااااااا اوخخخخخخخخخخ راستی شنوفتین که مایل جسکونه جکسونه چیچیه (من نمیدونم مثلا اسمش چیه دیگه) مسلمون شده!؟۱؟!؟؟!؟!!؟

متن خبرشو میزارم العان .. ولی میگم هنر کرد ها .. تا وختی که ریخت و قیافه ای داشت خوشگل مشگل بود سراغ اسلام نیمومد .. حالا چی شده که واسه من پاشده یه کاره رفته مسلمون شده !!!!

اینم متن خبرش :

»"مایکل جکسون" ستاره موسیقی پاپ خبر رسانه های خاورمیانه مبنی برمسلمان شدنش راتائیدکرد.

به گزارش "پست کرونیکل"، روزنامه عربی اسرائیلی پانوراما گزارش داده بود که جکسون، ملکی در کشور بحرین خریداری کرده و آماده مهاجرت به این کشور است.
به گفته "جرمین جکسون"، برادر مسلمان این خواننده موسیقی غربی، مایکل از زمان گرویدن او به اسلام به این دین علاقه مند شده بود و تصمیم گرفته بود پس از اینکه از اتهام سوء استفاده از کودکان تبرئه شد، مسلمان شود.
جرمین گفت:" پس از بازگشت من از مکه کتاب های زیادی برای او آوردم و او چیزی های زیادی درباره دین اسلام از من سوال کرد و به او گفتم این دین، دین صلح و زیبایی است.

او همه کتاب ها را خواند و گفت : به من افتخار می کند، چون چیزی را یافته ام که مرا از درون قوی و صلح جو می سازد. فکر می کنم به احتمال زیاد وی به دین اسلام در آمده است.

مایکل کارهای زیادی می تواند بکند، همان طور که من سعی می کنم انجام دهم. او، من و کلام خدا؛ ما خیلی کارها می توانیم انجام دهیم."

قیافشو نیگا کن توروخدا !!!!

اقا ما بریم که سر درده داره خفمون میکنه ...

فعلا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:44 بدستان مبارک سیما |

 این هاون خانم جد و آباد ما رو اورد جلو چشمون که اینجا رو آپ کنم ولی خودش یه قرون نمیاد سر بزنه !

اون روزی رفتم سر کمدم .. دیدم یه بوهایی میاد !!!! هین هین هین کنان دنبال بو گشتم ... دیدم از کیفمه ! رفتم توشو باز کردم دیدم بههههههههههه به ... این یارو که میخواستم در موردش بنویسم العان کپک از خودشون درکردن و دیگه پیفففففففف !!! هیچی خلاصه .. (اوخخخخخخخ بوش اومد تو مماخم)

 

جریان از این قرارات می باشد که شنبه هفته پیش بود ... با این رفقا (سه کله پوک) نهار رفتیم بیرون که جاتون خالیییییییییییییییییییییییی نبود .... همشو خودمون سه تایی خوردیم و حال کردیم ... خلاصه .. رفتیم نهار و تا خرخره خورده بودیم ! دیگه گفتیم راه بریم تا برسیم .. مسیر هم فاطمی بود به سمت ستارخان که بریم باشگاه ! امتحان تربیت بدنی داشتیم .. گفتیم العان که زوده .. پیاده بریم بلکه این چیزهایی که خوردیم هضم (درسته؟) بشه ! این نفر سوم ما پنداری مست کرده بود .. خداوکیلی بش دوغ دادیم ها ولی نمیدونم توی دوغ چی بوده ! از چه نوع ماستی استفاده کردن و ساختنش ! هیچی قدم به قدم ایشون قاه قاه قاه میخندید ! بگذریم ... یه چند تا پیشنهاد ازدواج هم بهمون شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ... تو عمرمون از بغل بزرگراه راه نرفته بودیم که این یه قلم رو هم انجام دادیم .. فک نکنم دیگه کاری توی این دنیا داشته باشیم .... هیچی ... دنبال بستنی "بابا رحیم" میگشتیم .. ظاهرا ازش گذشته بودیم .. تاکسی گرفتیم و گفتیم گور بابای هضم غذا .. جونمون در اومد .. بقیه رو با ماشین رفتیم .. اقا .. یارو راننده تاکسی معلم رانندگی بود .. ینی ماشینش ماشین اموزشی بود ... به جان خودم و هفت جد و ابادم ... هر چی راننده کج و کوله و بد فرمون تو مملکت باشه زیر دست همین بوده !! نعععععععععععععععععععععععععععععععععع هاون!؟ چنان ما رو سه سوته رسوند دم باشگاه که هر چی خورده بودیم + هر چی طی یه هفته پیش خورده بودیم برگشت تو دهنمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی دیگه .. قاه قاه کنان و خنده کنان رفتیم تو باشگاه .. یارو مرتیکه پشمک (یه اقای محترم بزززززززرگ و غول هیکل و پشمالو) جلومونو گرفت .. گفت شوماها کوجا میرین!؟ مام یه هوم!؟!؟! کردیم و رفتیم .. گفتیم اقا امتحان داریم .. میگه شوما دانشجویی؟ گفتیم اوهوم! گفت این چه حجابیه .. خلاصه گیر داد دیگه! اخرم گفت جای دور نرین ! دور  و بر سالن باشین (فک کنم تو دلش هم گفت : "جای دور نرین که تو دید من باشین جیگرا") ! هیچی دیگه رفتیم دو ساعت لباس ورزش بپوش و خودتو صاف و صوف کن (موهای من و هاون هم که سیخ سیخ میشه و بیا و درستش کن) .. خلاصه  اماده شدیم .. خانم مربیه گفت که بیاین امتحان بدین ... دقیقا ده تا 15 دقه بعد از اینکه اماده شده بودیم دوباره داشتیم اماده میشدیم که برگردیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش همه امتحانا همچین بود ها!

برگشتنه هم از کنار پشمک رد شدیم .. من یکی که نیگاش نکردم بقیه رو نمیدونم!

رفتیم بستنی بزنیم تو رگ!!! 3:15 دقه بود که رسیدیم "بابا رحیم" ! بسته بود .. یه اقای اند تیپ (از در عقب ) گفت که ساعت 3:30 باز میشه .. ما سه کله پوک هم نشستیم بلکه این رحیم خان باز شن! نشد که نشد .. اخر رفتیم دم درش که در بزنیم دیدیم نوشته ساعت شروع کار : "بعد از ظهر ساعت 4" ! د یکی نیست بگه اخه خنگولاااااااااااااا یه نیگا بندازین به در بعد بتمرگین روبروش دیگه! هیچی یه نیگا اینور اونور کردیم و دیدم به به بستنی ... یه مغازه بود که ذرت هم میفروخت ... یه عکس بستنی خیلی خوکشل هم دم درش زده بود . رفتیم تو ... منو رو نیگا کردیم .. دیدیم نوشته آیس پک !! یه نیگا به هم کردیم و اخر هیچ کدوم نفهمیدیم چیچیه .. گفتیم امتحانش کنیم !

اقا یه چی داد دستمون .. این هم عکسش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

این هم نمای نزدیک ترش !

 

 

اخه این چیچیه؟ یه چی شبیه بستنی ریختن تو لیوان .. درش هم عین در سفینه بود .. یه نی اندازه نی غول بیابونی چپونیدن توش .. تازه اسمارتیز هم توش بود .. دیگه کی بستنی رو با نی میخوره آخههههههههههههههههههه! نیگا کنین چه نی کلفتی داره!

 

 

هیچی دیگه با بدبختی تمام خوردیمش !!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه حلق من باد کرده بود از بس هوا رو کشیدم تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چه چیزا که اختراع نمیشه !

 

اوخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ چشتون روز بد نبینه!!!!! اون روزی رفتیم دانشگاه .. رفتم مستراح !!!!!!!!! اقا وای وای وای وای ! نمیدونم کدوم اخمخی رفته بود تو! هنوز از خودش یادگاری در کرده بود ! گلوگه گلوله اینور اونور !!!!!!!!!! بدبخت ترکیده بوده توش فک کنم! آخه یوووووولاغغغغغغغغغغغغغغ یه نیگا پشت سرت بکن وختی میخوای از مستراح بیای بیرون اخهه ! اوقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق!!!

 

اقا ما رفتیم ... اوققققققققققققققققق!!!!!!

 

هاااااااااااااااااا راستی جماعت .. هر کی دعوتنامه واسه SMS رایگان میخواد بهم بگه براش بفرستم ! ینی ایمیلشو بهم بده !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:44 بدستان مبارک سیما |